|
|
|
|
|
نائب الزیاره همگی دوستان در سفر به خانه خدا و دیار غربت خواهیم بود. |
||
|
|
|
|
|
دلم دیگر ندارد تاب دوری حسین جان تا به کی آخر صبوری مرا امید وصل اینجا کشانده به پیش مهدی زهرا نشانده غلامی عاقبت کی دست گیرد غلامت عاقبت حاجت بگیرد شهادت کی نصیبم می شود باز مگر میرم درون هیئتت ناز قمار عشق رامی بازم امشب به ارباب خودم می نازم امشب کبودم از غم هجران مادر شنیدم ناله ای از پشت آن در خدایا مادرم داد از یتیمی هزاران سوز و فریاد از یتیمی سبو من میزنم با نام حیدر نماند هیچ مادر پشت یک در دگر حیدر زبعد هجر مادر کجا دارد توان فتح خیبر دگر سر علی را چاه داند که جز زهرا زچهرش راز خواند زبعد رفتنت الگوی زینب که سازد شانه بر گیسوی زینب |
||
|
|
|
|
|
روزي روزگاري در جزيرهاي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند . شادي ، غم ، غرور ، عشق و ... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت . پس همه ساكنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود . وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت ، كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت : « آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟ » ثروت گفت : خير نمي تواني . من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديكر جايي براي تو و جود ندارد . پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست . عشق گفت : « لطفاً كمك كن و مرا با خود ببر .» غرور گفت : نمي توانم . تمام بدنت خيس و كثيف شده ، قايق مرا كثيف مي كني . غم در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت : « اجازه بده تا من با تو بيايم .» غم با صداي حزن آلود گفت : آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم . پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد . ناگهان صدايي مسن گفت : « بيا عشق . من تو را خواهم برد .» عشق آنقدر خوشحال شد ه بود كه حتي فراموش كرد نام يارش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيزه را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود . عشق از علم پرسيد :« او كه بود ؟ » علم پاسخ داد : او زمان است .» عشق گفت : « زمان ! اما چرا به من كمك كرد ؟ » علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : « زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است . » |
||
|
|
|
|
|
ترسم که در اين معرکه اغيار بگريند بر حال من خسته سر دار بگريند آنها که گمان ميکنند اين حرف دروغ است آيند ميان و دم ديدار بگريند سالها ، ماهها ، روزها ، ساعت ها وثانيه ها به اين فکر بودم که چگونه ممکن است يک انسان با اينهمه قدرت بسادگي زانو بزند و حال مي بينم . به خود که مي نگرم ، فارق از هرگونه تعصب و تزوير و رودر بايستي خودي را مي بينم که در دام افتاده . مگر نه اينکه قوي بودي . مگر نه اينکه هميشه سعي مي کردي سنگ صبور باشي . مگر نه اينکه هميشه به منطقي بودنت مي باليدي و خود را جسورانه در ميان عقلا قرار مي دادي . حال چه شده که به اين سهل و سستي از پا فتاده اي . مگر اين تو نبودي که ديگران را دلداري مي دادي . به همه "واستعينو بالصبر والصلوه"مي گفتي . حال تورا چه شده ، تو که مي گفتي با توکل بر خدا ناخداي کشتي هاي در طوفان مانده هستي . سکوت ؟! تو و سکوت اصلا نمي توا نم باور کنم باور که نه حتي خيالش هم برايم مشکل مي نما ياند . قبول دارم اين براي دومين نه سومين نه براي چند هزارمين بار است که قبول ميکنم شکست خورده ام . نه از کس ديگر از يک منافق از نفسم . او مرا فريب داد مرا به قدرت نداشته وکار ناکرده اميد وار ساخت و حال که ميان معرکه به تنگ آمده ام سکوت کرده ام . چه شد آن همه هياهو تازه فهميدي که هيچي ؟گرچه دير شده اما نه بار ديگر نيک به خود بنگر تو هنوز پر از خاري . . . |
||
|
|
|
|
|
. . . و سلام ، نه سلام فیه حتی مطلع الفجر سلام به . . . خوبش اینه که مثه بچه هایی می مونم که با ، با با و مامان رفتن مهمونی ولی تو مهمونی خوابش برده و تازه وقتی که از خواب پا می شن می فهمن که مهمونی تموم شده به همین سادگی داره غل و زنجیر شیطون وا میشه ، نه،نکنه که خوشی زده زیر دل نفسمو و منم مث . . . منتظرم این مهمونی تموم شه و دوباره خودمو تا خرخره تو منجلاب گناه ببینم . آخ که چقد دلم واسه سحرا تنگ میشه واسه سفره افطار واسه و علی رزقک افطرت واسه یا علی و یا عظیم واسه الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب واسه الهم الرزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام واسه . . . کاش تا رمضون تموم نشده می مردم میشناسم . هیهات اگه کرمت نباشه من زیر بیرق اسلام بمونم هیهات . . . هر چی تو از فضل می بخشی من از فقر اونو داد می زنم مث رسم همه ی نو کیسه ها.
خدایا بعد فرج یه دعا بیشتر ندارم اگه قراره بازم خراب شم همین الان که یه کم می ارزم منو بخر که بعد می گندم و دیگه هیچ ارزشی واسه خریدن هم نداریم . |
||
|
|
|
|
اتل متل بسيجي ...
ه اين بار به شكل يك دوست ميگفتن ايران اما
به جاي تكبير ، اونا
گريه كنون ديده بود چ يه شور تازه انداخت ت ا
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
وخدای من و تو به من و تو چقدر نزدیک است گاه در خانه قلب من و تو گاه در میخانه گاه نجوای دلم با من زار گاه نقلی که بود بر دیوار گاه نزدیکتر از شارع خون گاه باعث به جنون مجنون کاش می دانستم . . . . با چنین نزدیکی از چه کارم نگرفته است به خود رنگ خدا کاش می دانستم . . . . کاش می دانستم . . . . و خدا می گوید بنده ار میدانست چقدش خواهانم شاد از این ثروت خود جان میداد . |
||
|
|
|
|
|
غم نخورم جز غم هجران تو شکوه کنم ز دست اجرای تو چه سازم عاقبت مرا می کشد زخم مدینه غم هجران تو
کمتر از آنم که نگاهم کنی همدم خود مثال چاهم کنی نگاه لطفت اگر همره شود ستاره باشم تو چو ماهم کنی
ای غم تو چاره ناشادیم عشق به تو شیوه شیدائیم شکر، کجا ، کی شودم میسر زانچه که ای شاه جهان دادیم
من به جهان شهره به آزادیم این هنری است که تو دادیم گر تو قبولم بنمایی حبیب مثال حر تشنه آزادیم
عشق اسیر است به زندان دل دشت حقیر است به سینای دل خام بدم پخته شدم سوختم قصه پیری است به پهنای دل
من از دست دلم پروا ندارم زكوي عشق تو سر وا ندارم براي ديدن ماه رخ دوست بهانه جز دل شيدا ندارم
من از دست دلم صد گله دارم بدنبال سري قافله دارم به بين الحرمين تا كه رسم من حرم تا به حرم حروله دارم
به دست عشق تو بنگر اسيرم جوان هستم ولي زعشق تو پيرم اگر رحمي كند ساقي به حالم براي خير مقدم من بميرم
عاشقان را اثر از عشق تو دلدادگي است عاقلان را اثر ازعشق توديوانگي است نرسيديم به سر منزل مقصود هنوز اين براي دل عاشق مَثَلِ سادگي است
قلب من سوخت زداغت به صغر مي سازم آتش افروخت فراقت به شرر مي سازم خسته ام خسته ز هر جام و شراب دگری من به جام پر از اشك بصر مي سازم
به انتظار وصالم به هر دقيقه و آن براي خاتمه آن شها دعايي خوان به خود كه مي نگرم اين اميد هيچ است هيچ دمي بِدَم به دلم تاكه من بگيرم جان |
||
|
|
|
|
|
الا که راز خدایی |
||